تبليغاتX

سایت دانشجویان مشکین شهر


__________________________________________________________________________

وبلاگ جمعی دانشجویان مشکین شهری
ادبیات شعر داستان ضرب المثل ترانه بایاتی ترکی فارسی


روزی پسر بچه ای نزد شیوانا عارف بزرگ آمد و گفت : ” مادرم قصد دارد برای راضی ساختن خدای معبد و به خاطر محبتی که به کاهن معبد دارد. خواهر کوچکم را قربانی کند. لطفا خواهر بیگناهم را نجات دهید .” شیوانا سراسیمه به سراغ زن رفت و با حیرت دید که زن دست و پای دختر خردسالش را بسته و در مقابل در معبد قصد دارد با چاقو سر دختر را ببرد. جمعیت زیادی زن بخت برگشته را دوره کرده بودندو کاهن معبد نیز با غرور و خونسردی روی سنگ بزرگی کنار در معبد نشسته و شاهد ماجرا بود. شیوانا به سراغ زن رفت و دید که زن به شدت دخترش را دوست دارد و چندین بار او را در آغوش می گیرد و می بوسد. اما در عین حال می خواهد کودکش را بکشد. تا بت اعظم معبد او را ببخشد و برکت و فراوانی را به زندگی او ارزانی دارد. شیوانا از زن پرسید که چرا دخترش را قربانی می کند. زن پاسخ داد که کاهن معبد گفته است که باید عزیزترین پاره وجود خود را قربانی کند تا بت اعظم او را ببخشد و به زندگی اش برکت جاودانه ارزانی دارد. شیوانا تبسمی کرد و گفت : ” اما این دختر که عزیزترین بخش وجود تو نیست.
چون تصمیم به هلا کش گرفته ای. عزیزترین بخش زندگی تو همین کاهن معبد است که به خاطر حرف او تصمیم گرفته ای دختر نازنین ات را بکشی. بت اعظم که احمق نیست. او به تو گفته است که باید عزیزترین بخش زندگی ات را از بین ببری و اگر تو اشتباهی به جای کاهن دخترت را قربانی کنی . هیچ اتفاقی نمی افتد و شاید به خاطر سرپیچی از دستور بت اعظم بلا و بدبختی هم گریبانت را بگیرد !” زن لختی مکث کرد. دست و پای دخترک را باز کرد. او را در آغوش گرفت و آنگاه درحالی که چاقو را محکم در دست گرفته بود به سمت پله سنگی معبد دوید.اما هیچ اثری از کاهن معبد نبود. می گویند از آن روز به بعد دیگر کسی کاهن معبد را در آن اطراف ندید

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 12:4  توسط ساوالان  | 

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد.
اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.
در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود.
پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند.
پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟
پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟
چطور ميتواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد!
در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست!
به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!
فردا صبح ادیسون به خرابه ها نگاه کرد و گفت: " ارزش زیادی در بلا ها وجود دارد. تمام اشتباهات ما در این آتش سوخت. خدا را شکر که می توانیم از اول شروع کنیم."
توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:14  توسط ساوالان  | 

یک راز موفقيت

كودكي ده ساله كه دست چپ او در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد.. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد ...
استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند ...
در طول شش ماه استاد فقط روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!
سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: "دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميد تو همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دست نداشتي!
ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.یک راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از "بي امكاني" به عنوان نقطه قوت است."

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 16:14  توسط ساوالان  | 

ردی را قبل از آذان صبح که قریب وموقع ادای نماز صبح بود شخصی دیگر لحاف از بلایش بر کشید وگفت بر خیز وضو کن ونمار بخوان. مرد حراسان پرسید که تو را میشناسم که شیطانی ولی این عمل از تو بدور است.
شیطان با تحیر گفت روزی قبل لحاف غفلت بالایت کشیدم وتا طلوع آفتاب خابیدی بعد نماز صبح را به قضاگرفته آنقدر گریستی وبدر بار خدا زاری کردی که خداوند جمله گناهانت را بخشید نشود امروز هم آن ثوابت تکرار شود.

ظریفی کشور فنلاند

http://www.zarifi.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:11  توسط ساوالان  | 

هدیهء پدر:
پدری با پسرش گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر
خلاصه اینکه سره بر آشفت وبا نیروی جوانی را تحصیل ودر آمد به پیش گرفت از قضا حاک شهرش ساختند وبعد چند سالی به همان کشورش که مسکن گزین بود بصفت حاکم شهر تقرر یافت.
هر گز باغروری که داشت بر پدر اعتنی نکرد ومقام را با شکوه وجلالش قدر میکرد.
روزی پدر را در حضور خواست ودر حالیکه اعیان وبزر گان دربار بر نقان بودند روی بر پدر ریش سفیدش کرده گفت.
با به ریش سفید خوب نگاه کن منو شناختی چه کسم!؟
پیره مرد با متانت جواب داد:
بلی پسرم فر زند منی ودور از من خر سندم که میبینمت.
حاکم با غرور گفت پدر بیاد داری روزی برایم چه گفته بودی وباور نداشتی که چه کسی خواهم شد!
پیر مرد گفت آری بخا طر دارم ولی پسرم!
من نگفتم که تو حاکم نشوی
گفتم آدم نشوی جان پدر.
حضرت ظریفی از فنلاند

http://www.zarifi.blogfa.com/


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:9  توسط ساوالان  | 


مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما

در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان

تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ

بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او

نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را

تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد

خانواده ات را بخشید.. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را

خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

 

نتیجه اخلاقی داستان:

کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با

سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.

این کار را انجام دهید و پیروزی خدا را ببینید. اگر ارسال این پیام شما را به زحمت می اندازد یا وقتتان را زیاد می گیرد،

پس آن کار را نکنید. اما پاداش آن را که زیاد است نخواهید گرفت

ستایش خدایی را است بلند مرتبه!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 7:58  توسط ساوالان  | 

چهار برادر ، خانه شان را به قصد تحصیل ترک کردند و دکتر،قاضی و آدمهای موفقی شدند. چند سال بعد،آنها بعد از شامی که باهم داشتند حرف زدند. اونا درمورد هدایایی که تونستن به مادر پیرشون که دور از اونها در شهر دیگه ای زندگی می کرد ، صحبت کردن.
اولی گفت: من خونه بزرگی برای مادرم ساختم ... دومی گفت: من تماشاخانه (سالن تئاتر) یکصد هزار دلاری در خانه ساختم.. سومی گفت : من ماشین مرسدسی با راننده تهیه کردم که مادرم به سفر بره.
چهارمی گفت: گوش کنید، همتون می دونید که مادر چقدر خوندن کتاب مقدس را دوست داشت و میدونین که دیگه هیچ وقت نمی تونه بخونه ، چون چشماش خوب نمی بینه. من ، راهبی رو دیدم که به من گفت یه طوطی هست که میتونه تمام کتاب مقدس رو حفظ بخونه . این طوطی با کمک بیست راهب و در طول دوازده سال اینو یاد گرفت. من ناچارا" تعهد کردم به مدت بیست سال و هر سال صد هزار دلار به کلیسا بپردازم. مادر فقط باید اسم فصل ها و آیه ها رو بگه و طوطی از حفظ براش می خونه. برادرای دیگه تحت تاثیر قرار گرفتن.
پس از ایام تعطیل، مادر یادداشت تشکری فرستاد. اون نوشت: میلتون عزیز، خونه ای که برام ساختی خیلی بزرگه .من فقط تو یک اتاق زندگی می کنم ولی مجبورم تمام خونه رو تمیز کنم.به هر حال ممنونم.
مایک عزیز،تو به من تماشاخانه ای گرونقیمت با صدای دالبی دادی.اون ،میتونه پنجاه نفرو جا بده ولی من همه دوستامو از دست دادم ، من شنوایییم رو از دست دادم و تقریبا ناشنوام .هیچ وقت از اون استفاده نمی کنم ولی از این کارت ممنونم.
ماروین عزیز، من خیلی پیرم که به سفر برم.من تو خونه می مونم ،مغازه بقالی ام رو دارم پس هیچ وقت از مرسدس استفاده نمی کنم. این ماشین خیلی تند تکون می خوره. اما فکرت خوب بود ممنونم
ملوین عزیز ترینم ،تو تنها پسری هستی که با فکر کوچیکت بعنوان هدیه ات منو خوشحال کردی. جوجه ، خیلی خوشمزه بود!! ممنونم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 7:54  توسط ساوالان  | 

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هربار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
زندگی هم همینطور است. وقتی که رفتار دیگران را مشاهده می‌کنیم، آنچه می‌بینیم به درجه شفافیت پنجره‌ای که از آن مشغول نگاه کردن هستیم بستگی دارد. قبل از هرگونه انتقادی، بد نیست توجه کنیم به اینکه خود در آن لحظه چه ذهنیتی داریم و از خودمان بپرسیم آیا آمادگی آن را داریم که به‌جای قضاوت کردن فردی که می‌بینیم درپی دیدن جنبه‌های مثبت او باشیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 9:5  توسط ساوالان  | 

مردي 85 ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش روي مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغي كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهي پير مرد براي سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج ميزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتي قديمي برگشت. صفحه اي را باز کرد و به 
پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه اين طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم 3 سال دارد. و روي مبل نشسته است هنگامي که کلاغي روي پنجره نشست پسرم 23 بار نامش را از من پرسيد و من 23 بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل مي‌کردم و به او جواب مي‌دادم و به هيچ وجه عصباني  نمي‌شدم و در عوض علاقه بيشتري نسبت به او پيدا مي‌کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 13:22  توسط ساوالان  | 

سید عماد الدین نسیمی یكی از شخصیتهای بر جسته ادبیات آذربایجان است. بدون تردید می توان گفت كه نسیمی در فاصله زمانی نظامی و فضولی بزرگترین شاعر ادبیات آذربایجان محسوب می شود. مقام نسیمی در تاریخ ادبیات آذربایجان بویژه از آن جهت بسیار عالی است كه وی اولین كسی است كه دیوان كامل به زبان توركی در آذربایجان ایجاد نمود. البته قبل از او نیز شاعرانی مانند حسن اوغلی در زبان مادری خود اشعاری سروده بودند ولی از آثار آنها جز چند نمونه ای در دست نیست.

آنچه در باره زندگی و بویژه دوران كودكی نسیمی در دست داریم، بسیار ناچیز است. تذكره نویسان در مورد مولد و سال تولد و وفاتش با هم اختلاف نظر دارند. در تاریخ ادبیات آذربایجان مولد نسیمی را شاماخی نوشته اند و از اینرو وی را نسیمی شروانی خوانده اند. ویژگیهای زبان نسیمی در دیوان توركی برای اثبات این مدعا شاهد صادقی است. در اینكه نسیمی مدت مدیدی در باكو بوده جای شكی باقی نیست؛

تاریخ تولد نسیمی نیز بطور تحقیق مشخص نشده است و سال 1369 میلادی را بطور تخمین قبول كرده اند. سال وفاتش را نیز حدود سال 1404 نوشته اند.

آنچه در باره این شاعر متواتر است فداكاری، جسارت، مردانگی و بالاخره مرگ فجیع‌اش در شهر حلب می باشد و در آن شهر نیز مدفون است و مزارش زیارتگاه اهل عرفان می باشد


دوران زندگی نسیمی مصادف با یك سلسله حوادث تاریخی و سالهای پر آشوب قرن جهاردهم میلادی بوده است. با یورشهای پی در پی امیر تیمور و جانشینانشكشورهای خاور زمین مبدل به یك دریای متلاطم گردیده بود. در نتیجه این یورشها سرحدات كهنه از بین میرفت و شالوده امپراتوری بزرگی ریخته می شد. سنگینی بار این لشكر كشیها و خون ریزیها، طبق معمول زمانه بر دوش زحمتكشان و توده رنجبران بود. آنچه در آن دوره ارزشی نداشت جان آدمی بود. مصایب دیگری نیز وجود داشت و زنجیر اسارت روحانی مكمل تمام آنها بود. از اختلافات دینی و مذهبی حد اكثر استفاده می شد. در این شرایط ویژه تاریخیاندیشه های نوع پرستی و آمال انسان دوستی در ممالك اسلامی و از آنجمله در آذربایجان در قالب طریقت‌های صوفیانه و از همه بیشتر در طریقت حروفی تبلیغ می شد. راه دیگری نبود چون هر گونه اندیشة اجتماعی و فلسفی، خواهی نخواهی جنبه مذهبی به خود می‌گرفت و در شرایطی كه دین در تمام شئون زندگی و دانش و اجتماع بشری نفوذ داشته باشد این انگیزه ناگزیر است.

نسیمی نیز مثل بسیاری از متفكرین نوع پرور آنروزگار نجات بشر را در دفع هر گونه اختلافات دینی و مذهبی می دانست و با تقدیس نوع بشر می خواست از شكنجه و آزار و كشتار جلو گیری كند. به آنهایی كه فی سبیل الله خون كفار می ریختند می گفت كه هر فردی در عالم خود خدایی است و خون او را به خاطر جلب رضای خدا ریختن روا نیست.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 16:36  توسط ساوالان  | 

مردى متوجه شد كه گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش كم شده است. به نظرش رسید كه همسرش باید سمعك بگذارد ولى نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد. بدین خاطر، نزد دكتر خانوادگىشان رفت و مشكل را با او در میان گذاشت.
دكتر گفت براى این كه بتوانى دقیقتر به من بگویى كه میزان ناشنوایى همسرت چقدر است آزمایش سادهاى وجود دارد. این كار را انجام بده و جوابش را به من بگو:
«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بایست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو. اگر نشنید همین كار را در فاصله  ٣ مترى تكرار كن. بعد در ٢ مترى و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.»
آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه  شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است. بگذار امتحان كنم.
سپس با صداى معمولى از همسرش پرسید: عزیزم شام چى داریم؟
جوابى نشنید.
بعد بلند شد و یك متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چى داریم؟
باز هم پاسخى نیامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال كه تقریباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت گفت: عزیزم شام چى داریم؟
باز هم جوابى نشنید.
باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسید. سوالش راتكرار كرد و باز هم جوابى نیامد.
این بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزیزم شام چى داریم؟
زنش گفت: مگه كرى؟ براى پنجمین بار میگم: خوراك مرغ!

 

نتیجه اخلاقى
مشكل ممكن است آنطور كه ما همیشه فكر میكنیم در دیگران نباشد و شاید در خود ما باشد!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 14:40  توسط ساوالان  | 


پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : 


پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد .من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر


پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .


4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟


 پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 7:28  توسط ساوالان  | 

یه روز یه پادشاهی با کمبود نقدینگی در دربار دچار شد. با وزیر مشورت کرد، وزیر گفت از هر کسی که از دروازه شهر می گذرد ۵ سکه بگیریم درست می شود. پادشاه برآشفت و مخالفت کرد که مردم در تنگدستی هستند و شورش می کنند اما وزیر تمام مسئولیت را بر عهده گرفت.
۵ سکه را از مردم گرفتند و کسی صدایش در نیامد.
این ۵ سکه شد ۱۰ سکه ولی اتفاقی نیفتاد.
شد ۲۰ - ۳۰ - ۵۰ سکه باز هم اتفاقی نیفتاد.
پادشاه دلیل رو از وزیر پرسید و وزیر پاسخ را به پادشاه گفت همچنین درخواست کرد که اجازه بدهید به کسانی که از دروازه شهر عبور می کنند و ۵۰ سکه می پردازند تجاوز هم بکنیم!
پادشاه باز هم برآشفت ولی به وزیر اطمینان پیدا کرده بود و موافقت کرد.
پس از چندی پیرمردی برای اعتراض نزد پادشاه آمد و پادشاه خوشحال شد که حداقل یک نفر اعتراض کرد. پادشاه به او امان داد. پیرمرد گفت : عالیجناب تقاضایی دارم لطف بفرمایید تعداد کسانی رو که تجاوز می کنند زیاد کنید تا ما اینقدر در دروازه شهر معطل نشویم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 7:27  توسط ساوالان  | 

مردی دیروقت ‚ خسته از كار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید كه در انتظار او بود.

سلام بابا ! یك سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتمآ.. چه سئوالی؟
- بابا ! شما برای هرساعت كار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی میكنی؟
- فقط میخواهم بدانم.
- اگر باید بدانی ‚ بسیار خوب می گویم : 20 دلار
پسر كوچك در حالی كه سرش پائین بود آه كشید. بعد به مرد نگاه كرد و گفت : میشود 10 دلار به من قرض بدهید ؟
مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود كه پولی برای خریدن یك اسباب بازی مزخرف از من بگیری كاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت كار می كنم و برای چنین رفتارهای كودكانه وقت ندارم.
پسر كوچك‚ آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی كند؟
بعد از حدود یك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شاید با پسر كوچكش خیلی تند و خشن رفتار كرده است.. شاید واقعآ چیزی بوده كه او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینكه خیلی كم پیش می آمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خوابی پسرم ؟
- نه پدر ، بیدارم.
- من فكر كردم شاید با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی كردم. بیا این 10 دلاری كه خواسته بودی.
پسر كوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسكناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر كوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این كه خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول كردی؟
پسر كوچولو پاسخ داد: برای اینكه پولم كافی نبود‚ ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟  من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 7:22  توسط ساوالان  | 


مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد.
هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.

مرد حیران مانده بود که چکار کند.

تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود.
در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی.

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند.
پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 6:53  توسط ساوالان  | 

پیام گیر فردوسی

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیام گیر خیام

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد

 

پیام گیر منوچهری

از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم

 

پیام گیر مولانا

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم

شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم

برگو به من پیغام خود...هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم

 

پیام گیر بابا طاهر

تلیفون کرده ای جانم فدایت

الهی مو به قوربون صدایت

چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت

 

پیغام گیر حافظ

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور

 

پیام گیر سعدی

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

پیام گیر نیما

چون صداهایی که می آید

شباهنگام از جنگل

از شغالی دور

گر شنیدی بوق

بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

در فضایی عاری از تزویر

ندایت چون انعکاس صبح از کوه

پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیام گیر شاملو

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت

سنگواره ای از دستان آدمیت

آتشی و چرخی که آفرید

تا کلید واژه ای از دور شنوا

در آن با من سخن بگو

که با همان جوابی گویم

تآنگاه که توانستن سرودی است


پیام گیر سایه

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان

دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیام گیر فروغ

نیستم.. نیستم..اما می آیم.. می آیم ..می آیم

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم.. می آیم ..می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

سلامی دوباره خواهم داد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 21:7  توسط ساوالان  | 


همه ما چهار زن داريم

روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد

واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.
اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.
روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :
" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"
بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :
" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"
زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.
ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :
" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"
زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.
مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :
" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"
زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.
در همین حین صدایی او را به خود آورد :
" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !
الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.
ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.
ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.
د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 15:9  توسط ساوالان  | 

داستان زیبا و تکان دهنده

 

يكي از دوستانم به نام پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد. پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟" 

  


پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت. اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد
:
" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
 

 


پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با هم تو ماشين يه گشتي بزنيم؟"
"اوه بله، دوست دارم
."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟
"
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است. اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد."
 

 


پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت. او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده. يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد ... اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
 

 


پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند. برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 7:11  توسط ساوالان  | 

آرزوم نیتیم بودور آی ائللر
دونیانین اوره یی قانا دؤنمه سین
زمی ده سنبل لر ، باغچادا گل لر
بشرین چؤره یی قانا دؤنمه سین
قانا بولانماسین یئرین مرازی
هر عصرین هر ایلین نور سپن یازی
شاعرین شعری ، عاشیقین سازی
آرزوسو دیله یی قانا دؤنمه سین
قانا بولانماسین صبحون گولوشو
گؤرمویک دهشتلی ماتم گؤروشو
آتانین ساققالی ، آنانین کؤکسو
یاخاسی ، کؤینه یی قانا دؤنمه سین
قانا بولانماسین انسان ثروتی
حیاتین وارلیغی سؤزون قدرتی
مین مین جاوانلارین صاف محبتی
بویلوغو کؤینه یی قانا دؤنمه سین
آداخلی مین اولسون عدالتلی مین
داغیلسین تالانسین ائوی پیسلیغین
هئچ کیمسه نین هئچ کیمین
عمرو گله جه یی قانا دؤنمه سین
چیراغلاری یاندیرین
عرشه قالخسین توسکوسو
هر اوبادا هر ائل ده
قاناد آچسین صلح سؤزو
من آنایام سسیمده
یئرین گؤیون دردی وار
صلحه گلین انسانلار
یوخسا دونیا محو اولار
عاشیق زولفیه
**
صلح
آی مردم آرزو و نیتم این است
دل دنیا غرق به خون نشود
گلها و سنبلها در باغ و باغچه
نان مردم غرق به خون نشود
زمین آغشته به خون نشود
هربهاری که به زمین نور می پاشد
شعر شاعر و ساز عاشق
امید و آرزویش غرق خون نشود
صبح سحرغرق خون نشود
عزا و ماتم کسی را نبینیم
ریش پدر و سینه مادر
لباسش غرق به خون نشود
پروت انسان غرق خون نشود
زیبائی زندگی و توانائی سخن
محبت صاف هزاران جوان
لباس و پیراهنش غرق به خون نشود
نامزد و عادل هزاران شود
بدی و ظلم خانه خراب شود
ایل و تبار هیچ کس
عمر و آینده هیچ کس
غرق به خون نشود
چراغها را روشن کنید
بگذارید دودش به عرش بلند شود
در هر خانه و دودمان
کبوتر صلح به پرواز درآید
من مادرم در صدایم
درد زمین و زمان نهفته است
آی مردم صلح کنید
وگرنه دنیا محو می شود

از وبلاگ دوست عزیزمان شهربانو

www.gayagizi3.blogspot.com


+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:41  توسط ساوالان  | 

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گير ودار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه ي لبهاي من

تشنه اي سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد، در خواب شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه مي خواهد زمن

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

او به من مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن، كه من ديوانه ام

من به او مي گويم اي نا آشنا

بگذر از من، من ترا بيگانه ام

آه از اين دل، از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگانه ايي

اي دريغا، كس به آوازش نخواند

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:30  توسط ساوالان  | 

چه زيباست توكل به خدا كردن و در ميان طوفانها با اطمينان قلب پرواز نمودن و در عمق گردابهاي خطرناك عاشقانه غوطه خوردن ودر معركه حيات و ممات بي پروا به آغوش شهادت رفتن و در قربانگاه عشق همه وجود خود را به قرباني خدا دادن و از همه چيز خود گذشتن و به آزادي مطلق رسيدن .
چه زيباست در راه معشوق تحمل درد و رنج كردن زير سنگهاي آسياب حيات خرد شدن در درياي غم فرورفتن به خاطر حق متهم شدن و نفرين و لعنت شنيدن و از همه جا رانده و از همه كس مطرود شدن .
چه زيباست كه به ارزشهاي خدايي ملتزم ماندن و به خاطر خدا رنج بردن و به خاطر حق پافشاري كردن و زيان ديدن و از همه چيز خود صرف نظر كردن و فقط و فقط به خدا انديشيدن و به سوي خدا رفتن .
چه زيباست شمع شدن و سوختن و راه را روشن كردن و كفر و جهل را به مبارزه طلبيدن و هيولاي ظلمت را به زانو در آوردن و وجود خود را شرط اساسي براي پيروزي نور بر ظلمت كردن .
چه زيباست كه فقط با خدا ماندن و از همه عالم بريدن مطرود همه مردم شدن به كلي تنها ماندن و هيچ پناهگاهي جز خدا نداشتن و به كلي از همه جا و همه كس نااميد شدن و هيچ اميدي و آرزويي و روزنه نوري جز خدا نداشتن .
چه زيباست مرگ را در آغوش كشيدن و به ملاقات خدا شتافتن و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن و بر همه عالم و قوانين دنيا حكومت كردن و جبر تاريخ را به خاك كشيدن و مسير تاريخ را دگرگون كردن و شيطان قوي پنجه و سخت جان را شكست دادن و زيبايي انسان را در بزرگ ترين تجلي تكاملي خود نشان دادن .

شهید مصطفی چمران
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 23:6  توسط ساوالان  | 




یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند.

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 22:16  توسط ساوالان  | 


A group of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep pit When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that they were as good as dead The two frogs ignored the comments and tried to jump up out of the pit with all their migh The other frogs kept telling them to stop, that they were as good as dead Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs yelled at him to stop the pain and just die He jumped even harder and finally made it out When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the entire time.
 
This story teaches two lessons
 There is power of life and death in the tongue An encouraging word to someone who is down can lift them up and help them make it through the day
A destructive word to someone who is down can be what it takes to kill them
So, be careful of what you say
گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال عمیقی افتادند. وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با تمام توانشان از گودال بیرون بپرند. سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند، اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد. قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از رنج کشیدن بردارد و بمیرد. او سخت تر شروع به پریدن کرد و
سرانجام بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.
این داستان دو درس به ما می آموزد:
1- قدرت زندگی و مرگ در زبان است. یک واژه دلگرم کننده به کسی که غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.
2- یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود.
پس مراقب آنجه می گویی باش
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 11:9  توسط ساوالان  | 

دو مرد در کنار درياچه اي مشغول ماهيگيري بودند . يکي از آنها ماهيگير با تجربه و ماهري بود اما ديگري ماهيگيري نمي دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهي بزرگ مي گرفت ، آنرا در ظرف يخي که در کنار دستش بود مي انداخت تا ماهي ها تازه بمانند ، اما ديگري به محض گرفتن يک ماهي بزرگ آنرا به دريا پرتاب مي کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه مي ديد آن مرد چگونه ماهي را از دست مي دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتي از او پرسيد :

- چرا ماهي هاي به اين بزرگي را به دريا پرت مي کني ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهي ما نيز همانند همان مرد ، شانس هاي بزرگ ، شغل هاي بزرگ ، روياهاي بزرگ و فرصت هاي بزرگي را که خداوند به ما ارزاني مي دارد را قبول نمي کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود مي خنديم ، اما نمي دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزي را که شايسته آن نباشي به تو نمي دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار مي دهد استفاده کني .

هيچ چيز براي خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است
+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 11:6  توسط ساوالان  | 

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام
کرد که برای خرید هر میمون
۱۰ دلار به آنها پول خواهد داد. روستایی‌ها هم
که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان
کردند و مرد هم هزاران میمون به قیمت
۱۰ دلار از آنها خرید ولی با کم شدن
تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند. به همین خاطر مرد این‌بار
پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها
۲۰ دلار خواهد پرداخت. با این شرایط
روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و
کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ
کشتزارهای‌شان رفتند. این بار پیشنهاد به
۲۵ دلار رسید و در نتیجه تعداد
میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون
۵۰ دلار خواهد داد
ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از
طرف او میمون‌ها را بخرد. در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این
همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را به
۳۵ دلار به شما خواهم فروخت
تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به
۵۰ دلار به او بفروشید.» روستایی‌ها
که [احتمالا مثل شما] وسوسه شده بودند پول‌های‌شان را روی هم گذاشتند و
تمام میمون‌ها را خریدند... البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و
شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:33  توسط ساوالان  | 

شهادت مولا علی (ع) تسلیت باد




التماس دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:43  توسط ساوالان  | 

  آنکه بر کردار خویش فرمانروایی کرد و دلیرانه بسوی راه های نارفته رفت بی گمان آموزگار آیندگان خواهد شد . ارد بزرگ

آن گاه که ، زایش راهی نو را از درون خویش احساس کردی پای در راهی خواهی گذارد که پیشتر برای رسیدن بدان بسیار  تلاش نموده ایی . ارد بزرگ

گزینش امروز ما ، برآیند اندیشه ها و راه بسیار درازیست که تا کنون از آن گذشته ایم . این گزینش می تواند سیمای نوی را از ما به نمایش بگذارد . ارد بزرگ

آدمی تنها زمانی دربند رویدادهای روزمره نخواهد شد که در اندیشه ایی فراتر از آنها در حال پرواز باشد . ارد بزرگ

آنکه پی به نیروی سترگ درون خود برد ، راه آزاد سازی آن را نیز خواهد یافت . ارد بزرگ

دیگران خیلی زود بازخورد رفتار ما را نشان می دهند . درستی و نادرستی کردارمان را در نگاه و سخن دیگران خواهیم یافت . ارد بزرگ


بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 22:35  توسط ساوالان  | 

 پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛  سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله".

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشينتان.. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده."

پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.  همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

.....

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند."

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟

پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگي شلوغ هم ، جائي برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! "

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:0  توسط ساوالان  | 

مردی خواب عجیبی دید . او در عالم رویا دید كه نزد فرشتگان رفته و به كارهای آنها نگاه می كند هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هایی را كه توسط پیك ها از زمین می رسند ، باز می كنند و آنها را داخل جعبه هایی می گذارند. مرد از فرشته‌ای پرسید : شما دارید چكار می كنید ؟ ،فرشته در حالیكه داشت نامه ی را باز می كرد ، جواب داد : اینجا بخش دریافت است ، ما دعاها و تقاضاهای مردم زمین را كه توسط فرشتگان به ملكوت می رسد به خداوند تحویل می دهیم. مرد كمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید كه كاغذهایی را داخل پاكت می گذارند و آنها را توسط پیك هایی به زمین می فرستند، مرد پرسید : شماها چكار می كنید ؟ ، یكی از فرشتگان با عجله گفت : اینجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. مرد كمی جلوتر رفت و یك فرشته را دید كه بیكار نشسته!!مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما اینجا چكار می كنی و چرا بیكاری ؟ ،فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی كه دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب تصدیق دعا بفرستند ولی تنها عده بسیار كمی جواب می دهند . مرد از فرشته پرسید : مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعاهایشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط كافیست بگویند : <<خدایا ممنونیم>>
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 17:6  توسط ساوالان  | 

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم درگيرو دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه لبهاي من

تشنه اي سيراب شد سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد در خواب شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را

من صفاي عشق مي خواهم از او

تا فدا سازم وجود خويش را

او تني مي خواهد از من آتشين

تا بسوزاند در او تشويش را

او به من مي گويد اي آغوش گرم

مست نازم كن كه من ديوانه ام

من به او مي گويم اي نا آشنا

بگذر از من من ترا بيگانه ام

آه از اين دل آه از اين جام اميد

عاقبت بشكست و كس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بيگا نه اي

اي دريغا كس به آوازش نخواند
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 4:8  توسط ساوالان  |